روز قسمت بود و همه جمع.....
هر که از خدا چیزی می خواست یکی پایی برای دویدن،یکی بالی برای پریدن دیگری دستی برای خزیدن....
کرمکی امد نزدیک:خدا گفت تو بگو از من چه میخواهی؟
کرم سر به زیر انداخت و گفت: چیز زیادی از تو نمیخواهم تنها کمی از نور خود را به من ده...
و خدا از نور خود به او بخشید و او شد کرم شب تاب...
و خدا گفت کاش می دانستید که این کرم بهترین را از من خواست.
(این مطلب قشنگو خانم طالبی برا من نوشته بود منم نوشتم برا همتون که لذت ببرین،عزیززاده)
نظرات شما عزیزان:
عزیززاده 

ساعت7:46---6 اسفند 1390
پاسخ:ممنون اقای جاوید که نظر دادین
سلام دوست عزیز منم مثل شما دانشجوی زمین شناسی هستم،وبلاگتو تو لیست آپدیت شده ها دیدم کنجکاو شدم،وبلاگ خوبی داری ایده خوبیه که بعد از فارق التحصیل شدن بچه ها رو دور هم جمع کرد براتون آرزوی موفقیت میکنم،یه شعر در ادامه مینویسم اگه قابل دونستی تو وبلاگت قرار بده.
پاسخ:سلام.خوش اومدین.با کمال افتخار مطلبتونو با اسم خودتون تو وبلاگ میزارم.
پاسخ:سلام.خوش اومدین.با کمال افتخار مطلبتونو با اسم خودتون تو وبلاگ میزارم.
تاریخ: 3 اسفند 1390برچسب:روز قسمت,کرم,هدیه ی خداوند,مطلب آموزنده,مطلب عارفانه,عرفان,خدا,خواستن,اجابت خداوند,
ارسال توسط
آخرین مطالب