این مطلبو آقا دانیال(یکی از بچه های زمین شناسی این کشور) واسه وبلاگمون هدیه دادن.
بیرفرنژانس چشمانت قشنگ است/ولی افسوس قلبت قلوه سنگ است
سیلیمانیت فیبری همچو مویت/چو میکای سپیدی هست رویت
آمیگدال است فابریک دهانت/گسل خورده است قلب عاشقانت
رَخ لب بر رُخت از بس که زیباست/عرق بر چهره رخهای میکاست
سر راه تشنهایت نشستم/و از حد الاستیکی گذشتم
تو هم چین داده ای روی دلم را/دگرگون کرده ای آب و گلم را
اگر چه رخنمونی نیست اینجا/و استوکهای عشقت نیست پیدا
ولی هورنفلس رویم می زند داد/که آتش در دلم از عشقت افتاد.
ببین در مرز آناتکسی دل/وفایت را ندیدن هست مشکل
بجای مهربانی یا که یاری/شدی آتشفشانی انفجاری
سر کوه جدائی تا نمیریم/بیا در عشق تز با هم بگیریم
کِشم جور تز عشق تو را من/تو شیرین باش فرهادیش با من
چه می شد هم گرایش بودی ای یار/تو هم در عاشقی با این گرفتار
نوشتم نامه را با آه و افغان/سپردم دست لاواهای تفتان
به خود دادم هزاران وعده خوب/که الماسی شود در عاشقی چوب
به پایان می رسد نامهربانی/زمین می ماند و باران و کانی
نظرات شما عزیزان:


.gif)
باتشکر
خواستم شاعر این ابیات زیبارابشناسم
ممنون میشم مشخصاتشو برام بفرستید.
پاسخ:سلام.منم ممنونم که به وبلاگ ما سر زدی.شاعرشو نمیدونم کیه.اینو آقا دانیال واسمون تو قسمت نظرات گذاشته بود.همین
