پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.
او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.
يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !
نظرات شما عزیزان:
همتي 

ساعت16:05---13 اسفند 1390
سلام
مهندس لطفا هنگام نقل داستان به فكر سواد منم باش!
پاسخ:واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهندس لطفا هنگام نقل داستان به فكر سواد منم باش!
پاسخ:واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تاریخ: جمعه 12 اسفند 1390برچسب:داستان زیبا,عشق,محبت,دوستی,برادری,مسابق ی زندگی,هنر گل شدن,بهترین داستان,,
ارسال توسط شهرام
آخرین مطالب